شب های سرگشتگی

متن مرتبط با «آینه فرهاد» در سایت شب های سرگشتگی نوشته شده است

آیینه

  • نیلوبلاگ

    تا گرفتم دست خود آیینه را دنیا سرم،آوار شد ای دریغا در نبودت،این دلم از چهره ام بیزار شد یاد دارم چون زلیخا تا گرفت آیینه را در دست خود دست و پا گم کرد...با زاری نمی دانم چرا بیمار شد دست لرزان...چهره ام،افسرده...اما شوق دیدارت هنوز می کشد صد شعله در من چون غمت در جان و دل بسیار شد در پی ات من می دویدم چون زلیخا در پیِ آن یوسفش بعد از آن دوری که کردی درد من با رفتنت تکرار شد عشق یک سر درد دارد می کند دیوانه ات،از عاشقی پیش رویش ناله ها داد این دلم،از دوری اش هم خوار شد.... سرگشته ...

    ادامه مطلب
  • تَش گِرُهتُم "تیشه بر فرقِ سرِ فرهاد بو"

  • نیلوبلاگ

    تَش گِرُهتُم "تیشه بر فرقِ سرِ فرهاد بو" ای دلِ غم دیده ورسی وا کمی دلشاد بو دَهس وردا بی مُرُوَّت بُی غَمِش ئی سر شِخِس عشق،مِن بند ایکُنت جونم بیو آزاد بو بارالهی رسم نامِردَل وَرُفتا تا غَمُم بعدِ عمری سر وَ زیری سی کمی برباد بو مثل زالو خینِ ئی دل،مِرچِنا شیرین صفت وِل کُ ئی غم خردنَ امرو بیو آباد بو تیر مِرزِنگِش دِرا از او دلت بُی حال زار او شمالُ "خیمه ی سهراب مِنِ کُهباد بو" سرگشته ...

    ادامه مطلب
  • فرهاد نیست

  • نیلوبلاگ

    درد دارم بار دیگر نای یک فریاد نیست هرکه می گوید عزیزم بهتر از فرهاد نیست عاشقی چون عنکبوتی تار هر شب می تند هر که در تارش بیفتد جان من آزاد نیست می کند ویرانه ات ویرانه تر،از شهر بم تا ببینی تا ابد کاشانه ات آباد نیست خنده هایم خنجری زهری به جانم می زنند هیچ یک،از خنده هایم با پِی و بنیاد نیست هر که زخمی می خورد از آشنایان می خورد خوب دیدم،از غریبان جان من بیداد نیست سرگشته...

    ادامه مطلب