شب های سرگشتگی

متن مرتبط با «آمد» در سایت شب های سرگشتگی نوشته شده است

آن که آمد سخن از حال دل ما چیده

  • نیلوبلاگ

    آن که آمد سخن از حالِ دلِ ما چیدهاز فرستنده ی خود غصه ی دل را دیدهاین یعنی که در این راه موفق شده اماین یعنی چقدر توی خودش هی ر....از حسادت دلِ آدم به سعادت نرسدحسرتِ حال مرا خورده و هی پاشیدهآن که بر کار خودش فکر و تمرکز نکندبه سعادت نرسد با دلِ خود جنگیدهمتمرکز نشو بر حسرت حالِ دگرانآب هر جا که بماند تَهِ آن گندیده#سهراب_عرب_زاده بخوانید...

    ادامه مطلب
  • آمدی ما را تو هی دیوانه تر از این کنی؟

  • نیلوبلاگ

    آمدی# ما را تو هی دیوانه# تر از این کنی؟#مادر غم دیده ام را بیش از این غمگین کنی؟#آمدی# تا چشم هایت خون به پا امشب کند؟کوچه ی ما را به خون عاشقت رنگین کنی؟هر چه فن بودی بلد بردی به کار وقت خودتجنگ داری؟آمدی ما را به روی مین کنی؟آمدی تا لحظه هایی که تمنا می کنممرگ خود را در نبودت،با دلت آمین کنی؟آمدی تا با دیدنم در آتش عشق خودتکوچه ی قلب خودت را بیش از این آذین کنی؟سرگشته#سهراب_عرب_زاده...

    ادامه مطلب
  • کاش می آمد

  • نیلوبلاگ

    کاش می آمد به دستم یک خدای دیگری محرمِ دردم بشد درد آشنای دیگری غرق شد دل کاش می شد بی تو باز این جا شود ناخدایِ کشتی ام یک ناخدای دیگری دست و پا گم شد که آب از سر گذشت اما نشد تا رسد امداد از یک شهر و جای دیگری آی ادم ها ببینید این دلم دیوانه شد تا شدم محتاج او او شد دوای دیگری مثل عیسایی شفا میداد هرشب دیگران من شفا میخواستم داد او شفای دیگری سرگشته ...

    ادامه مطلب
  • آمدم جانم به قربانت نگو حالا چرا

  • نیلوبلاگ

    آمدم جانم به قربانت نگو حالا چرا بی وفایم خوب می دانم نگو با ما چرا شرمسارم از تو با احساس پاکت خوب من خیره سر بودم نفهمیدم شدی شیدا چرا سوختی در حسرتم عمرت فنا شد وای نه من جفا کردم خدا بر یک دل تنها چرا؟ خوب گفتی سنگدل بودم نفهمیدم که دل با خودش می کرد هی امروز و هی فردا چرا سال ها می نالم از این درد خودخواهی که من کرده ام خونین دلت،افتاده ای از پا چرا؟ آه می دانم به ناز من جوانی داده ای شرم دارم تا بگویم آمدم اینجا چرا سرگشته...

    ادامه مطلب